تبليغاتX
ریخته ها
Home Email Archive

من به سختی سعی می کنم خودم را از کهنه گی نجات بدهم ، اما نمی شود. فکر نکنید که نمی دانم. می دانم که این کار ام مرا از قافله ی "فرا..." باز می دارد. دیشب مثنوی را ورق می زدم ( به نظرم خوب نیست بگویم مثنوی مرا ورق می زد- آن گونه که این روزها می گویند). چشم ام به آن داستان خورد که " چار کس را داد مردی یک درم". بعد الخوانش اش این شد :

چار کس را داد مردی یک قلم         

 گفت : ای مردان خوب ِ محترم !

این همان ابزار آزادی ِ ماست

مایه ی خوش بختی و شادی ِ ماست

آن که از این چار تن تاجیک بود

مر بیان ِ قصد ِ خود را لب گشود

گفت : هان ! سر پوش ِ آن سهم من است

کز امیدش چشم هایم روشن است

گشت در ذهن ِ هزاره کای عقیل

روده اش بهتر بود با صد دلیل

نزد پشتون رنگ ِ آن آمد عزیز

گفت : رنگ اش در کف ِ دستم بریز

ازبک آمد کای رفیقان ِ سعید

از پلاستیک اش به من سهمی دهید

هر کسی برداشت چیزی زان قلم

خود نماند از آن قلم یک تکه هم

 

آن که در اول قلم را داده بود

در کنار ِ آن کسان ایستاده بود

گفت : ای مجنونکان این کار چیست؟

هیچ تان از عقل و سنجش بهره نیست؟

ای میان کله تان یک مشت خس

این قلم بهر کتابت هست و بس

آه ! من با بی سوادان چون کنم؟

ترسم از غم خویش را مجنون کنم


آن چهار آن گاه گفتندش که هوی !

مثل یک خرگوش هستی ساده ، زوی !

از چه می گویی تو ما را بی سواد؟

پوچ مغزی از سر ِ ما دور باد !

هر کدام از خود قلم داریم ما

رنگ رنگ اندیشه هم داریم ما

ما فقط بر چیزهای ِ مشترک

در حقیقت یک کمی داریم شک

شک ِ خود را زود چاره می کنیم

مشترک را پاره- پاره می کنیم

از طریق اختلاف و اختصاص

هر کسی یک سهم می گیرد ، خلاص

این که ما هستیم دایم  در نبرد

نیست جز یک جلوه از این رویکرد

یک وطن داده است ما را انگلیس

( تف بر این روباه ِ شیاد خسیس!)

حال ما دایم به جنگیم و نقار

بر سر ِ این مشترک ، با افتخار !

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 11:0 توسط سخیداد هاتف |