تبليغاتX
ریخته ها
Home Email Archive
خیلی خوب ، امروز یک فکاهی می نویسم: 

روزی مردی می خواست به بازار برود و یک سیر برنج بخرد... ( اگر بنویسم که برنج را خرید و به خانه آورد و به زن اش داد که بپزد ، شما منتظر می مانید؟ افغانی زود بی طاقت می شود و با خود می گوید: این فکاهی تازه نیست ، شاید شکل اش را تغییر داده باشد اما به نظرم همان فکاهی بی مزه ی ملانصرالدین است).

بسیار خوب ، فکاهی نمی نویسم. مردم افغانستان خلاقیت آدم را نابود می کنند. شما فکر می کنید فکاهی نویسان مقتدری که گاه گاهی از خنده گرده  درد ِ تان می کنند ، از اول استاد فکاهه بودند؟ اول یک چیز بی معنا گفتند و مردم به آنان فرصت دادند . حتا با خنده های ساخته گی هم که شده تشجیع شان کردند. بعد ، آن فکاهی نویسان رفته-رفته رشد کردند و شدند همان که شدند.

نه ، بهتر است به همان رشته ی تخصصی خود برگردم : تحلیل سیاسی. این هم آخرین تحلیلی که من از برخوردهای موذیانه ی اخیر پاکستان در قبال ِ مردم افغانستان دارم :

پاکستان که از عمرش کمی بیش از نیم قرن می گذرد با سرمایه گذاری بر بخش هایی از مردم افغانستان می خواهد برای خود عمق استراتیژیکی فراهم کند که در صورت جنگ با هندوستان به کارش بیاید. این است که آی اس آی همیشه سعی می کند با دامن زدن به تفرقه های گوناگون در میان مردم افغانستان از برقرار شدن یک حکومت ملی و مقتدر در این کشور جلوگیری نماید...

( خیلی تشکر دوست عزیز من! این هم از دلگرمی دادن ات. تکراری است؟ تهوع آور است؟ چرا؟ مگر جز این است که پاکستان می خواهد از افغانستان به حیث عمق استراتیژیک استفاده کند؟ یعنی واقعا نیازی هست که سند و گواه بیاورم؟ نمی کند؟ پاکستان تفرقه افکنی نمی کند؟).

این دوست عزیز من می گوید که از سیاست و تحلیل سیاسی ( مخصوصا تحلیل سیاسی تکراری) خسته شده است. می گوید : " تو همیشه همین جملات را تکرار می کنی. پاکستان چنین نمود ، چنان خواهد نمود. هدف اش این می باشد ،هدف اش آن می باشد. این که تحلیل نیست. مثل انشای شاگردان صنف هفتم است".

توهین را می بینید؟ انشای شاگرد صنف هفتم. من خودم در مزار شریف به چشم خود دیدم که دوم نمره ی صنف یازدهم الف لیسه ی فردوسی در اول کتاب خود نوشته بود : این کتاب دری مربوط ِ خودم غلام سرور می کند. کاش شاگرد صنف هفتم ات به اندازه ی من تحلیل سیاسی می فهمید.

راستی ، یک مصرع از غزل از حافظ را با هم بخوانیم و معنا کنیم . از سیاست بگذریم. حافظ می گوید :

ناصح به طعنه گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر ، نمی کنم

در این بیت حافظ از صنعت "ساده سازی بیش از حد" استفاده کرده است که نوعی صنعت مرسوم در شعر فارسی است و به عبارت ِ دیگر سوال این است که چرا این بیت ِ یک قسم است که آدم خیال می کند دیروز کسی آن را در کابل گفته باشد؟

( دوست من معتقد است که حافظ از صنعت ساده سازی استفاده نکرده ، ما قرن هاست که هیچ تغییر نکرده ایم. این دیگر دیدگاه مضحکی است. اگر ما قرن هاست که تغییر نکرده ایم و زبان مان همان زبان سعدی وحافظ است پس چرا معنای این بیت سعدی را نمی فهمیم که می گوید :

جز به خردمند مفرما عمل

گرچه عمل کار ِ خردمند نیست

ها؟ مطمئن ام که اگر از تو بخواهم که این بیت را برایم معنا کنی ، می گویی: خوب ، روشن است دیگر. سعدی می گوید که باید کار را به آدم خردمند بسپاری ، گر چه که در بیت دوم می گوید.... مچم ! این بیخی بی معناست).

 

نمی شود. هر چیز که من بنویسم این دوست عزیز من ایراد می گیرد. اگر بگویم ، خوب ، بلا به پس نوشته. بیا نان شام را بخوریم و در تلویزیون سریال " ساینفیلد" یا " فریندز" را تماشا کنیم ، می گوید : من از سریالی که در پس هرجمله اش خنده ی ساخته گی گذاشته باشند خوشم نمی آید. می گویم: پس تلویزیون طلوع یا آریانا را تماشا کنیم. شروع می کند به ریشخند کردن گرداننده ی یک میز گرد :


- آقای رنجبر ! شما گفتین که افغانستان یک کشور بزرگ اس ، به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟

- خوب ، بیننده گای عزیز! مهمان برنامه ی امشب ما ... خوب ، شما خود را معرفی کنین و مه فکر می کنم که بهتر است بحثه از اینجه شروع کنیم که همو قسمی که خبر دارین رئیس صایب دولت گفته که اگرچه مخالفت هم با گپایش شده ولی باز هم به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟

- داکتر صایب صافی ، همو قسمی که شما هم خبر دارین که قیمت ها بسیار بالا رفته و دیروز ده اثر یک انفجار متاسفانه یا خوشبختانه عده یی هم جان خوده از دست دادن و ای مشکل روز به روز همو قسمی که خبردارین زیاد تر شده و از طرف دیگه کسایی هم که می خواین ده ای پروسه سهم بگیرن کاملا یک نوع چیز شدن دیگه . به نظر شما راه حلی ازی چه بوده میتانه؟

.......................................

یک دفعه که دهان این دوست عزیز من به این حرف ها باز شد دیگر باید نوشتن را بوسید و در تاق بلند گذاشت.  هوش و حواس آدم را پریشان می کند. از سوی دیگر ، من که گرداننده گان تلویزیون های وطنی را ندیده ام. مگر ممکن است گرداننده یی به این شکل که دوست من می نمایاند برنامه یی را به پیش ببرد؟ باور نمی کنم.  بهتر است بروم و خریطه ی چپس را ( با یک گیلاس آب ) بیاورم و حد اقل این شکم بی هنر را سیر کنم. نوشتن که نشد.
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 9:17 توسط سخیداد هاتف |