سعی می کنم بعضی از نوشته های این وبلاگ را هم به وبلاگ تازه منتقل کنم. کار با بلاگ اسپات از جهات بسیاری ( و این بسیار اشاره یی به بیش از یک مورد است) بهتر است. از آنجا به جای دیگری نخواهم رفت. به رنج های مجددی ، آن حافظ دین احمدی ، آن زداینده ی زشتی و بدی و آن دوستدار آشوب و گدودی سوگند می خورم.
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
ساعت 22:2 توسط
سخیداد هاتف
|
شنیدید که بعضی از نماینده گان پارلمان افغانستان به
ادامه ی کار یک سوم نماینده گان مجلس سنا اعتراض کردند. این عده از نماینده گان در
دور اول با دستور رئیس جمهور و از میان اعضای شوراهای ولایتی برگزیده شده بودند.
آقای مجددی گفت: "آنها (اعضای مجلس نمایندگان) از روی تعصب یا بدبینی
که به مجلس سنا دارند
حرف می زنند. منشاء این کار کمونیست ها هستند و دیگران را هم آنان تحریک
کردند. بهتر این است که ما به کار خود
ادامه دهیم. اگر مرد هستند بیایند تا ببینیم چه گونه همکاران ما را از مجلس سنا می
کشند"( بی بی سی).
گفته می شود که دیروز آقای مجددی از دست نماینده گان
پارلمان شکایت به نزد خدا برده، اما خدا
او را به بهانه ی این که از دست کرزی به سردرد شدید مبتلا شده به حضور نپذیرفته است. بر اساس شنیده ها ماموران ِ عرش به حضرت صاحب گفته
اند که او حق ندارد به طور مستقیم کسی را مورد عتاب و تهدید قرار دهد ، چنان که
گویی او می تواند از طرف خود جریان امور را به این سو و آن سو کند. آن ماموران
گفته اند که چنانچه خواست خداوند باشداعضای پارلمان می توانند همکاران آقای مجددی را از مجلس سنا بکشند.
بر اساس گزارش ها آقای مجددی از این برخورد ماموران
عرش به شدت خشمگین شده است و این نامه را به دفتر خداوند فرستاده
است :
To Whom It May Concern
ظاهرا شما نمی دانید که درپارلمان افغانستان چه بی سری ها جریان دارد. یک
عده نامرد ( به شمول چند تا سیاه سر ِ بی حیا) تصمیم گرفته اند که مجلس سنا را از
اختیار نماینده ی خداوند بیرون کنند. وضع کاینات به حدی خراب شده که دیگر حتا مرا
هم به دربار آن حضرت راه نمی دهند. من به خاطر منافع شخصی خود نیامده بودم. شما دل
ِ تان که زور " کن فیکون " خود را به ما نشان می دهید یا نمی دهید ، ولی گفته باشم که کمونیست ها شما را قبول ندارند و همین کمونیست ها در
حکومت اسلامی رخنه کرده اند. این ها نماز نمی خوانند ، روزه نمی گیرند ، قطعه بازی
می کنند و شب و روز به جای یاد خداوند در باره ی این پدر لعنت تام کروز و انجلینا
جولی گپ می زنند. من دیگر رویم را هم به طرف عرش دور نخواهم داد. ببینیم من نقص می
کنم یا شما.
حضرت صبغه الله مجددی ، رئیس مجلس سنای افغانستان
" .
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
ساعت 13:7 توسط
سخیداد هاتف
|
من به سختی سعی می کنم خودم را از
کهنه گی نجات بدهم ، اما نمی شود. فکر نکنید که نمی دانم. می دانم که این کار ام
مرا از قافله ی "فرا..." باز می دارد. دیشب مثنوی را ورق می زدم ( به
نظرم خوب نیست بگویم مثنوی مرا ورق می زد- آن گونه که این روزها می گویند). چشم ام
به آن داستان خورد که " چار کس را داد مردی یک درم". بعد الخوانش اش این شد
:
چار کس را داد مردی یک قلم
گفت : ای مردان خوب ِ محترم !
این همان ابزار آزادی ِ ماست
مایه ی خوش بختی و شادی ِ ماست
آن که از این چار تن تاجیک بود
مر بیان ِ قصد ِ خود را لب گشود
گفت : هان ! سر پوش ِ آن سهم من است
کز امیدش چشم هایم روشن است
گشت در ذهن ِ هزاره کای عقیل
روده اش بهتر بود با صد دلیل
نزد پشتون رنگ ِ آن آمد عزیز
گفت : رنگ اش در کف ِ دستم بریز
ازبک آمد کای رفیقان ِ سعید
از پلاستیک اش به من سهمی دهید
هر کسی برداشت چیزی زان قلم
خود نماند از آن قلم یک تکه هم
آن که در اول قلم را داده بود
در کنار ِ آن کسان ایستاده بود
گفت : ای مجنونکان این کار چیست؟
هیچ تان از عقل و سنجش بهره نیست؟
ای میان کله تان یک مشت خس
این قلم بهر کتابت هست و بس
آه ! من با بی سوادان چون کنم؟
ترسم از غم خویش را مجنون کنم
آن چهار آن گاه گفتندش که هوی !
مثل یک خرگوش هستی ساده ، زوی !
از چه می گویی تو ما را بی سواد؟
پوچ مغزی از سر ِ ما دور باد !
هر کدام از خود قلم داریم ما
رنگ رنگ اندیشه هم داریم ما
ما فقط بر چیزهای ِ مشترک
در حقیقت یک کمی داریم شک
شک ِ خود را زود چاره می کنیم
مشترک را پاره- پاره می کنیم
از طریق اختلاف و اختصاص
هر کسی یک سهم می گیرد ، خلاص
این که ما هستیم دایمدر نبرد
نیست جز یک جلوه از این رویکرد
یک وطن داده است ما را انگلیس
( تف بر این روباه ِ شیاد خسیس!)
حال ما دایم به جنگیم و نقار
بر سر ِ این مشترک ، با افتخار !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387
ساعت 11:0 توسط
سخیداد هاتف
|
"رئیس جمهوری افغانستان گفته است که اگر غربی ها تجهیزات نظامی
در اختیار دولت این کشور قرار ندهند، جنگ افزار های مورد نیاز خود را از جای
دیگری به دست خواهد آورد" ( بی بی سی)
از آن جا که پخش این خبر لرزه بر ارکان ِ هستی ِ ملل
راقیه انداخته است ، من تصمیم گرفتم در باره ی جزئیات این تهدید با آقای کرزی گفت
و گو کنم. به دفتر ایشان زنگ زدم و گفتم که می خواهم با آقای کرزی صحبت کنم.
تلفنچی پرسید : شما کی هستید؟ گفتم : من الاحقرم ( تلفظ شود ال اح قر- به فتح الف
، فتح الف و فتح قاف- و آن نوعی آدم باشد در شهری از توابع ِ ذلت آباد بر دامنه ی
کوه زورستان. آنندراج). معمولا همین نام
را در پای نامه های خود هم می نویسم. تلفن چی اصرار داشت که اول باید پنج رکن
ایمان داری را بیان کنم. گفتم: برادر من ! تلفن من سیاسی است. گفت : دین از سیاست
جدا نیست. سر انجام بعد از نیم ساعت مشاجره با تلفن چی ، با آقای کرزی صحبت کردم :
الاحقر : سلام استاد !
کرزی : هلو، از کدام نیوز اجنسی گپ می زنی؟ چرا مرا
استاد می گویی؟
الاحقر: من یک شهروند افغانستان ام. خبرنگار نیستم.
کرزی: در کجا زنده گی می کنی؟
الاحقر : در واشنگتن.
کرزی: خوب ، خوب ، در کجای واشنگتن؟
الاحقر : در ناحیه ی رازویل.
کرزی: خوب ، هنوز هم در آنجا ترکاری فروشیِ پارادایز هست یا بسته شده؟
الاحقر : نه بسته نشده ، منتها حالا صاحب اش یک
فیلیپینی است...
کرزی : چرا؟ چه شد عظیم؟
الاحقر: عظیم ، هی از عظیم هیچ نپرس. وضع اش خیلی
خراب شد.
کرزی: چرا؟
الاحقر: اول زن خود را طلاق داد.نه ، زن اش او را
طلاق داد. رفت یک زن ِ دیگر از اسلام آباد آورد. او هم طلاق اش داد و تمام دارایی
اش را هم ازش گرفت. این زن دوم ترکاری فروشی را هم به نام خود کرد و با یک مرد
فیلیپینی ازدواج کرد.
کرزی : خیاشنه عظیم چه شد؟
الاحقر : نمی دانم . خیاشنه هم داشت عظیم؟
کرزی : بلی ، یک خیاشنه داشت که در دفتر تکس کار می
کرد. یک دختر چاق که بود.
الاحقر: خوب ، من فکر می کردم او خواهر عظیم است.
هست. همینجا هست. یک ماه پیش تکر کرده بود ، قریب مرده بود.
کرزی : .....( ساکت است).
الاحقر: هلو ، هلو. کرزی صاحب!؟
کرزی : بلی هستم. خوب ، چه طور به من زنگ زدی؟
الاحقر : می خواستم بپرسم که اگر دولت های غربی به
شما کمک بیشتر نکنند ، از کجا اسلحه ی لازم را پیدا می کنید؟ شما گفته اید از یک
جای دیگر. از کجا؟
کرزی : زیاد جا ها هستند که به ما اسلحه بدهند.
الاحقر : مثلا چه کشوری؟
کرزی : هستند دیگر.
الاحقر : کدام کشور کرزی صاحب؟
کرزی : شما می خواهید که من اسرار نظامی مملکت را در
پشت تلیفون افشا کنم.
الاحقر: خوب ، شما با همین تهدید خود افشا کرده اید
...
کرزی: نه ، من فقط گفته ام که از یک جای دیگر.
الاحقر : ولی غربی ها آن جاهای دیگر را می فهمند.
نمی فهمند؟
کرزی : خوب ، چرا سوال می کنی که می فهمی؟
الاحقر : من نمی فهمم. ولی غربی ها سازمان های
اطلاعات دارند و اگر یاد تان باشد دو سال پیش حتا مکاتبات و ای میل های یکی از
وزیران شما را کنترول می کردند.
کرزی : منظور من از جاهای دیگر کشورهای دیگر نیست.
الاحقر: پس منظورتان کجاست؟
کرزی : منظور من غیرت و مردانه گی مردم افغانستان
است. این مردم سه دفعه انگلیس را از این خاک بیرون کردند. شوروی را بی آبرو کردند.
الاحقر : ولی کرزی صاحب، غیرت و مردانه گی که جنگ
افزار نیستند...
کرزی : من حاضرم خودم سرک ها را جور کنم ، به خدا در
سطح جهان بی آبرو می شویم ، تا چه وقت ؟ به من خبر می رسد که رئیس فلان شرکت و
فلان منطقه رشوت می گیرد ، اگر این ریش سفیدان کمک نکنند ، اگر ما به دست خود این
وطن را آباد نکنیم ، هر روز همین هر دم شهیدی است ، و دست آوردهای دولت ما
بحمدالله در چند سال گذشته بسیار عالی بوده ، من از تک تک شما می خواهم که ...
تلفن چی گوشی را می گیرد و می گوید : معذرت می خواهم
رئیس جمهور حال اش خوب نیست. می گویم: چه وقت حال رئیس جمهور خوب می شود. می گوید: نمی دانم ، اما در این حالت ها اگر رئیس صاحب دولت چیزی گفت شما آن را زیاد کلان نکنید.
به یاد آن هایکوی معروف جاپانی می افتم که سال ها
پیش توسط یکی از مترجمان برجسته ی کشور به فارسی دری برگردانده شد. آن هایکو این
بود :
هه !
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387
ساعت 21:43 توسط
سخیداد هاتف
|
روزی مردی می خواست به بازار برود و یک سیر برنج
بخرد... ( اگر بنویسم که برنج را خرید و به خانه آورد و به زن اش داد که بپزد ،
شما منتظر می مانید؟ افغانی زود بی طاقت می شود و با خود می گوید: این فکاهی تازه
نیست ، شاید شکل اش را تغییر داده باشد اما به نظرم همان فکاهی بی مزه ی
ملانصرالدین است).
بسیار خوب ، فکاهی نمی نویسم. مردم افغانستان خلاقیت
آدم را نابود می کنند. شما فکر می کنید فکاهی نویسان مقتدری که گاه گاهی از خنده
گردهدرد ِ تان می کنند ، از اول استاد
فکاهه بودند؟ اول یک چیز بی معنا گفتند و مردم به آنان فرصت دادند . حتا با خنده
های ساخته گی هم که شده تشجیع شان کردند. بعد ، آن فکاهی نویسان رفته-رفته رشد
کردند و شدند همان که شدند.
نه ، بهتر است به همان رشته ی تخصصی خود برگردم :
تحلیل سیاسی. این هم آخرین تحلیلی که من از برخوردهای موذیانه ی اخیر پاکستان در
قبال ِ مردم افغانستان دارم :
پاکستان که از عمرش کمی بیش از نیم قرن می گذرد با
سرمایه گذاری بر بخش هایی از مردم افغانستان می خواهد برای خود عمق استراتیژیکی
فراهم کند که در صورت جنگ با هندوستان به کارش بیاید. این است که آی اس آی همیشه
سعی می کند با دامن زدن به تفرقه های گوناگون در میان مردم افغانستان از برقرار
شدن یک حکومت ملی و مقتدر در این کشور جلوگیری نماید...
( خیلی تشکر دوست عزیز من! این هم از دلگرمی دادن
ات. تکراری است؟ تهوع آور است؟ چرا؟ مگر جز این است که پاکستان می خواهد از
افغانستان به حیث عمق استراتیژیک استفاده کند؟ یعنی واقعا نیازی هست که سند و گواه
بیاورم؟ نمی کند؟ پاکستان تفرقه افکنی نمی کند؟).
این دوست عزیز من می گوید که از سیاست و تحلیل سیاسی
( مخصوصا تحلیل سیاسی تکراری) خسته شده است. می گوید : " تو همیشه همین جملات
را تکرار می کنی. پاکستان چنین نمود ، چنان خواهد نمود. هدف اش این می باشد ،هدف
اش آن می باشد. این که تحلیل نیست. مثل انشای شاگردان صنف هفتم است".
توهین را می بینید؟ انشای شاگرد صنف هفتم. من خودم
در مزار شریف به چشم خود دیدم که دوم نمره ی صنف یازدهم الف لیسه ی فردوسی در اول
کتاب خود نوشته بود : این کتاب دری مربوط ِ خودم غلام سرور می کند. کاش شاگرد صنف
هفتم ات به اندازه ی من تحلیل سیاسی می فهمید.
راستی ، یک مصرع از غزل از حافظ را با هم بخوانیم و
معنا کنیم . از سیاست بگذریم. حافظ می گوید :
ناصح به طعنه گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر ، نمی کنم
در این بیت حافظ از صنعت "ساده سازی بیش از
حد" استفاده کرده است که نوعی صنعت مرسوم در شعر فارسی است و به عبارت ِ دیگر
سوال این است که چرا این بیت ِ یک قسم است که آدم خیال می کند دیروز کسی آن را در
کابل گفته باشد؟
( دوست من معتقد است که حافظ از صنعت ساده سازی
استفاده نکرده ، ما قرن هاست که هیچ تغییر نکرده ایم. این دیگر دیدگاه مضحکی است.
اگر ما قرن هاست که تغییر نکرده ایم و زبان مان همان زبان سعدی وحافظ است پس چرا
معنای این بیت سعدی را نمی فهمیم که می گوید :
جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل کار ِ خردمند نیست
ها؟ مطمئن ام که اگر از تو بخواهم که این بیت را
برایم معنا کنی ، می گویی: خوب ، روشن است دیگر. سعدی می گوید که باید کار را به
آدم خردمند بسپاری ، گر چه که در بیت دوم می گوید.... مچم ! این بیخی بی معناست).
نمی شود. هر چیز که من بنویسم این دوست عزیز من
ایراد می گیرد. اگر بگویم ، خوب ، بلا به پس نوشته. بیا نان شام را بخوریم و در
تلویزیون سریال " ساینفیلد" یا " فریندز" را تماشا کنیم ، می
گوید : من از سریالی که در پس هرجمله اش خنده ی ساخته گی گذاشته باشند خوشم نمی
آید. می گویم: پس تلویزیون طلوع یا آریانا را تماشا کنیم. شروع می کند به ریشخند
کردن گرداننده ی یک میز گرد :
- آقای رنجبر ! شما گفتین که افغانستان یک کشور بزرگ
اس ، به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟
- خوب ، بیننده گای عزیز! مهمان برنامه ی امشب ما
... خوب ، شما خود را معرفی کنین و مه فکر می کنم که بهتر است بحثه از اینجه شروع
کنیم که همو قسمی که خبر دارین رئیس صایب دولت گفته که اگرچه مخالفت هم با گپایش
شده ولی باز هم به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟
- داکتر صایب صافی ، همو قسمی که شما هم خبر دارین
که قیمت ها بسیار بالا رفته و دیروز ده اثر یک انفجار متاسفانه یا خوشبختانه عده
یی هم جان خوده از دست دادن و ای مشکل روز به روز همو قسمی که خبردارین زیاد تر
شده و از طرف دیگه کسایی هم که می خواین ده ای پروسه سهم بگیرن کاملا یک نوع چیز
شدن دیگه . به نظر شما راه حلی ازی چه بوده میتانه؟
.......................................
یک دفعه که دهان این دوست عزیز من به این حرف ها باز
شد دیگر باید نوشتن را بوسید و در تاق بلند گذاشت.هوش و حواس آدم را پریشان می کند. از سوی دیگر
، من که گرداننده گان تلویزیون های وطنی را ندیده ام. مگر ممکن است گرداننده یی به
این شکل که دوست من می نمایاند برنامه یی را به پیش ببرد؟ باور نمی کنم. بهتر است بروم و خریطه ی چپس را ( با یک گیلاس
آب ) بیاورم و حد اقل این شکم بی هنر را سیر کنم. نوشتن که نشد.
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387
ساعت 9:17 توسط
سخیداد هاتف
|
در خبرها خواندم که سه نفر ترک تابعیت
افغانستان کرده اند و مراحل حقوقی کارشان در وزارت عدلیه به انجام رسیده است( ظاهرا آنان به تابعیت یک کشور غربی در آمده اند):
سه نفر افغان از این پس دیگر افغان نیستند
ما از این پس هم نگون بختیم ، ایشان نیستند
این سه تن دیگر چو ما اعصاب شان آزرده نیست
دست کوبان بر سر و سر در گریبان نیستند
تابع ِ حکم ِ فلان الدین مظفر مولوی
سوژه ی قهر ِ فلان الحق قومندان نیستند
بهر حفظ ِ شش قران یا لقمه ی نانی ، دگر
ناگزیر از دادن سرمایه ی جان نیستند
در مسیر ِ کار ِ خود بر خود نمی خندند
صبح
شام چون از کار برگردند گریان نیستند
هفته ها و ماه ها در راهروها خسته از
چند پهلو گفتن رشوت ستانان نیستند
پنجشنبه ها ندارند اضطراب از جمعه ، چون
جمعه ها در نزد واعظ ها گروگان نیستند
.....
اما
این سه تن گرچند تا یک مدت از تصمیم خود
در خروج از ملت ِ افغان پشیمان نیستند
زود می فهمند کاندر سرزمین ِ تازه نیز
خوش
ترین موجود های ِ کل کیهان نیستند
در مثل سخت است چون دلتنگ انسان ها شوی
-
عیسوی ها و یهودی ها که انسان نیستند!-
یا به هنگامی که در تشخیص خوبی از بدی
فالگیری لازم است و فالگیران نیستند
زیستن سخت است در ملکی که در آن کودکان
می زنند آن گونه گپ گویی که حیوان نیستند
زیستن تلخ است در ملکی که در آن مردمان
مثل ما مقهور یا مشتاق ِ چاقان نیستند
این سه تن آنجا دگر قادر به نسبت دادن ِ
مشکلات ِ خود به دیو و جن و شیطان نیستند
یا دگر قادر به غصب ِ هیچ چیز از هیچ جا
با قسم خوردن به سنگ ِ قبر و قرآن نیستند
این سه تن دیگر شریک افتخارات وطن
(بالاخص سه جنگ ما و انگلستان) نیستند
بهره مند از افتخار ِ ارتفاع ِ چند کوه
مفتخر از وسعت چندین بیابان نیستند
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387
ساعت 7:46 توسط
سخیداد هاتف
|