تبليغاتX
ریخته ها

ریخته ها

خانه ی نو ، زنده گی به همان شکل سابق

دوستان عزیز ،

رهانه به بلاگ اسپات رفت - چندی پیش. از این پس " ریخته ها" نیز در بلاگ اسپات خواهند ریخت. در این آدرس :

http://www.amsyaa3.blogspot.com

سعی می کنم بعضی از نوشته های این وبلاگ را هم به وبلاگ تازه منتقل کنم. کار با بلاگ اسپات از جهات بسیاری ( و این بسیار اشاره یی به بیش از یک مورد است) بهتر است. از آنجا به جای دیگری نخواهم رفت. به رنج های مجددی ، آن حافظ دین احمدی ، آن زداینده ی زشتی و بدی و آن دوستدار آشوب و گدودی سوگند می خورم.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط سخیداد هاتف  | 

کار به جاهای باریک رسیده

شنیدید که بعضی از نماینده گان پارلمان افغانستان به ادامه ی کار یک سوم نماینده گان مجلس سنا اعتراض کردند. این عده از نماینده گان در دور اول با دستور رئیس جمهور و از میان اعضای شوراهای ولایتی برگزیده شده بودند.

آقای مجددی گفت: "آنها (اعضای مجلس نمایندگان) از روی تعصب یا بدبینی که به مجلس سنا دارند حرف می زنند. منشاء این کار کمونیست ها هستند و دیگران را هم آنان تحریک کردند.  بهتر این است که ما به کار خود ادامه دهیم. اگر مرد هستند بیایند تا ببینیم چه گونه همکاران ما را از مجلس سنا می کشند"( بی بی سی).

گفته می شود که دیروز آقای مجددی از دست نماینده گان پارلمان شکایت به نزد خدا برده  ، اما خدا او را به  بهانه ی این که از دست کرزی به سردرد شدید مبتلا شده به حضور نپذیرفته است. بر اساس شنیده ها ماموران ِ عرش به حضرت صاحب گفته اند که او حق ندارد به طور مستقیم کسی را مورد عتاب و تهدید قرار دهد ، چنان که گویی او می تواند از طرف خود جریان امور را به این سو و آن سو کند. آن ماموران گفته اند که چنانچه خواست خداوند باشد  اعضای پارلمان می توانند همکاران آقای مجددی را از مجلس سنا بکشند.

بر اساس گزارش ها آقای مجددی از این برخورد ماموران عرش به شدت خشمگین شده است و این نامه را به دفتر خداوند فرستاده است :

To Whom It May Concern

ظاهرا شما نمی دانید که در  پارلمان افغانستان چه بی سری ها جریان دارد. یک عده نامرد ( به شمول چند تا سیاه سر ِ بی حیا) تصمیم گرفته اند که مجلس سنا را از اختیار نماینده ی خداوند بیرون کنند. وضع کاینات به حدی خراب شده که دیگر حتا مرا هم به دربار آن حضرت راه نمی دهند. من به خاطر منافع شخصی خود نیامده بودم. شما دل ِ تان که زور " کن فیکون " خود را به ما نشان می دهید یا نمی دهید ، ولی گفته باشم که کمونیست ها شما را قبول ندارند و همین کمونیست ها در حکومت اسلامی رخنه کرده اند. این ها نماز نمی خوانند ، روزه نمی گیرند ، قطعه بازی می کنند و شب و روز به جای یاد خداوند در باره ی این پدر لعنت تام کروز و انجلینا جولی گپ می زنند. من دیگر رویم را هم به طرف عرش دور نخواهم داد. ببینیم من نقص می کنم یا شما.

حضرت صبغه الله مجددی ، رئیس مجلس سنای افغانستان " .  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:7  توسط سخیداد هاتف  | 

حکایت آن کی قلم همی داد مردمان را و الخ.

من به سختی سعی می کنم خودم را از کهنه گی نجات بدهم ، اما نمی شود. فکر نکنید که نمی دانم. می دانم که این کار ام مرا از قافله ی "فرا..." باز می دارد. دیشب مثنوی را ورق می زدم ( به نظرم خوب نیست بگویم مثنوی مرا ورق می زد- آن گونه که این روزها می گویند). چشم ام به آن داستان خورد که " چار کس را داد مردی یک درم". بعد الخوانش اش این شد :

چار کس را داد مردی یک قلم         

 گفت : ای مردان خوب ِ محترم !

این همان ابزار آزادی ِ ماست

مایه ی خوش بختی و شادی ِ ماست

آن که از این چار تن تاجیک بود

مر بیان ِ قصد ِ خود را لب گشود

گفت : هان ! سر پوش ِ آن سهم من است

کز امیدش چشم هایم روشن است

گشت در ذهن ِ هزاره کای عقیل

روده اش بهتر بود با صد دلیل

نزد پشتون رنگ ِ آن آمد عزیز

گفت : رنگ اش در کف ِ دستم بریز

ازبک آمد کای رفیقان ِ سعید

از پلاستیک اش به من سهمی دهید

هر کسی برداشت چیزی زان قلم

خود نماند از آن قلم یک تکه هم

 

آن که در اول قلم را داده بود

در کنار ِ آن کسان ایستاده بود

گفت : ای مجنونکان این کار چیست؟

هیچ تان از عقل و سنجش بهره نیست؟

ای میان کله تان یک مشت خس

این قلم بهر کتابت هست و بس

آه ! من با بی سوادان چون کنم؟

ترسم از غم خویش را مجنون کنم


آن چهار آن گاه گفتندش که هوی !

مثل یک خرگوش هستی ساده ، زوی !

از چه می گویی تو ما را بی سواد؟

پوچ مغزی از سر ِ ما دور باد !

هر کدام از خود قلم داریم ما

رنگ رنگ اندیشه هم داریم ما

ما فقط بر چیزهای ِ مشترک

در حقیقت یک کمی داریم شک

شک ِ خود را زود چاره می کنیم

مشترک را پاره- پاره می کنیم

از طریق اختلاف و اختصاص

هر کسی یک سهم می گیرد ، خلاص

این که ما هستیم دایم  در نبرد

نیست جز یک جلوه از این رویکرد

یک وطن داده است ما را انگلیس

( تف بر این روباه ِ شیاد خسیس!)

حال ما دایم به جنگیم و نقار

بر سر ِ این مشترک ، با افتخار !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط سخیداد هاتف  | 

حال اش خوب نیست

"رئیس جمهوری افغانستان گفته است که اگر غربی ها تجهیزات نظامی در اختیار دولت این کشور قرار ندهند، جنگ افزار های مورد نیاز خود را از جای دیگری به دست خواهد آورد" ( بی بی سی)

از آن جا که پخش این خبر لرزه بر ارکان ِ هستی ِ ملل راقیه انداخته است ، من تصمیم گرفتم در باره ی جزئیات این تهدید با آقای کرزی گفت و گو کنم. به دفتر ایشان زنگ زدم و گفتم که می خواهم با آقای کرزی صحبت کنم. تلفنچی پرسید : شما کی هستید؟ گفتم : من الاحقرم ( تلفظ شود ال اح قر- به فتح الف ، فتح الف و فتح قاف- و آن نوعی آدم باشد در شهری از توابع ِ ذلت آباد بر دامنه ی کوه زورستان. آنندراج).  معمولا همین نام را در پای نامه های خود هم می نویسم. تلفن چی اصرار داشت که اول باید پنج رکن ایمان داری را بیان کنم. گفتم: برادر من ! تلفن من سیاسی است. گفت : دین از سیاست جدا نیست. سر انجام بعد از نیم ساعت مشاجره با تلفن چی ، با آقای کرزی صحبت کردم :

الاحقر : سلام استاد !

کرزی : هلو، از کدام نیوز اجنسی گپ می زنی؟ چرا مرا استاد می گویی؟

الاحقر: من یک شهروند افغانستان ام. خبرنگار نیستم.

کرزی: در کجا زنده گی می کنی؟

الاحقر : در واشنگتن.

کرزی: خوب ، خوب ، در کجای واشنگتن؟

الاحقر : در ناحیه ی رازویل.

کرزی: خوب ، هنوز هم در آنجا ترکاری فروشی  ِ پارادایز هست یا بسته شده؟

الاحقر : نه بسته نشده ، منتها حالا صاحب اش یک فیلیپینی است...

کرزی : چرا؟ چه شد عظیم؟

الاحقر: عظیم ، هی از عظیم هیچ نپرس. وضع اش خیلی خراب شد.

کرزی: چرا؟

الاحقر: اول زن خود را طلاق داد.نه ، زن اش او را طلاق داد. رفت یک زن ِ دیگر از اسلام آباد آورد. او هم طلاق اش داد و تمام دارایی اش را هم ازش گرفت. این زن دوم ترکاری فروشی را هم به نام خود کرد و با یک مرد فیلیپینی ازدواج کرد.

کرزی : خیاشنه عظیم چه شد؟

الاحقر : نمی دانم . خیاشنه هم داشت عظیم؟

کرزی : بلی ، یک خیاشنه داشت که در دفتر تکس کار می کرد. یک دختر چاق که بود.

الاحقر: خوب ، من فکر می کردم او خواهر عظیم است. هست. همینجا هست. یک ماه پیش تکر کرده بود ، قریب مرده بود.

کرزی : .....( ساکت است).

الاحقر: هلو ، هلو. کرزی صاحب!؟

کرزی : بلی هستم. خوب ، چه طور به من زنگ زدی؟

الاحقر : می خواستم بپرسم که اگر دولت های غربی به شما کمک بیشتر نکنند ، از کجا اسلحه ی لازم را پیدا می کنید؟ شما گفته اید از یک جای دیگر. از کجا؟

کرزی : زیاد جا ها هستند که به ما اسلحه بدهند.

الاحقر : مثلا چه کشوری؟

کرزی : هستند دیگر.

الاحقر : کدام کشور کرزی صاحب؟

کرزی : شما می خواهید که من اسرار نظامی مملکت را در پشت تلیفون افشا کنم.

الاحقر: خوب ، شما با همین تهدید خود افشا کرده اید ...

کرزی: نه ، من فقط گفته ام که از یک جای دیگر.

الاحقر : ولی غربی ها آن جاهای دیگر را می فهمند. نمی فهمند؟

کرزی : خوب ، چرا سوال می کنی که می فهمی؟

الاحقر : من نمی فهمم. ولی غربی ها سازمان های اطلاعات دارند و اگر یاد تان باشد دو سال پیش حتا مکاتبات و ای میل های یکی از وزیران شما را کنترول می کردند.

کرزی : منظور من از جاهای دیگر کشورهای دیگر نیست.

الاحقر: پس منظورتان کجاست؟

کرزی : منظور من غیرت و مردانه گی مردم افغانستان است. این مردم سه دفعه انگلیس را از این خاک بیرون کردند. شوروی را بی آبرو کردند.

الاحقر : ولی کرزی صاحب، غیرت و مردانه گی که جنگ افزار نیستند...

کرزی : من حاضرم خودم سرک ها را جور کنم ، به خدا در سطح جهان بی آبرو می شویم ، تا چه وقت ؟ به من خبر می رسد که رئیس فلان شرکت و فلان منطقه رشوت می گیرد ، اگر این ریش سفیدان کمک نکنند ، اگر ما به دست خود این وطن را آباد نکنیم ، هر روز همین هر دم شهیدی است ، و دست آوردهای دولت ما بحمدالله در چند سال گذشته بسیار عالی بوده ، من از تک تک شما می خواهم که ...

 

تلفن چی گوشی را می گیرد و می گوید : معذرت می خواهم رئیس جمهور حال اش خوب نیست. می گویم: چه وقت حال رئیس جمهور خوب می شود. می گوید: نمی دانم ، اما در این حالت ها اگر رئیس صاحب دولت چیزی گفت شما آن را زیاد کلان نکنید.

به یاد آن هایکوی معروف جاپانی می افتم که سال ها پیش توسط یکی از مترجمان برجسته ی کشور به فارسی دری برگردانده شد. آن هایکو این بود :

هه !  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:43  توسط سخیداد هاتف  | 

روزگار دوزخی آقای نویسنده

خیلی خوب ، امروز یک فکاهی می نویسم: 

روزی مردی می خواست به بازار برود و یک سیر برنج بخرد... ( اگر بنویسم که برنج را خرید و به خانه آورد و به زن اش داد که بپزد ، شما منتظر می مانید؟ افغانی زود بی طاقت می شود و با خود می گوید: این فکاهی تازه نیست ، شاید شکل اش را تغییر داده باشد اما به نظرم همان فکاهی بی مزه ی ملانصرالدین است).

بسیار خوب ، فکاهی نمی نویسم. مردم افغانستان خلاقیت آدم را نابود می کنند. شما فکر می کنید فکاهی نویسان مقتدری که گاه گاهی از خنده گرده  درد ِ تان می کنند ، از اول استاد فکاهه بودند؟ اول یک چیز بی معنا گفتند و مردم به آنان فرصت دادند . حتا با خنده های ساخته گی هم که شده تشجیع شان کردند. بعد ، آن فکاهی نویسان رفته-رفته رشد کردند و شدند همان که شدند.

نه ، بهتر است به همان رشته ی تخصصی خود برگردم : تحلیل سیاسی. این هم آخرین تحلیلی که من از برخوردهای موذیانه ی اخیر پاکستان در قبال ِ مردم افغانستان دارم :

پاکستان که از عمرش کمی بیش از نیم قرن می گذرد با سرمایه گذاری بر بخش هایی از مردم افغانستان می خواهد برای خود عمق استراتیژیکی فراهم کند که در صورت جنگ با هندوستان به کارش بیاید. این است که آی اس آی همیشه سعی می کند با دامن زدن به تفرقه های گوناگون در میان مردم افغانستان از برقرار شدن یک حکومت ملی و مقتدر در این کشور جلوگیری نماید...

( خیلی تشکر دوست عزیز من! این هم از دلگرمی دادن ات. تکراری است؟ تهوع آور است؟ چرا؟ مگر جز این است که پاکستان می خواهد از افغانستان به حیث عمق استراتیژیک استفاده کند؟ یعنی واقعا نیازی هست که سند و گواه بیاورم؟ نمی کند؟ پاکستان تفرقه افکنی نمی کند؟).

این دوست عزیز من می گوید که از سیاست و تحلیل سیاسی ( مخصوصا تحلیل سیاسی تکراری) خسته شده است. می گوید : " تو همیشه همین جملات را تکرار می کنی. پاکستان چنین نمود ، چنان خواهد نمود. هدف اش این می باشد ،هدف اش آن می باشد. این که تحلیل نیست. مثل انشای شاگردان صنف هفتم است".

توهین را می بینید؟ انشای شاگرد صنف هفتم. من خودم در مزار شریف به چشم خود دیدم که دوم نمره ی صنف یازدهم الف لیسه ی فردوسی در اول کتاب خود نوشته بود : این کتاب دری مربوط ِ خودم غلام سرور می کند. کاش شاگرد صنف هفتم ات به اندازه ی من تحلیل سیاسی می فهمید.

راستی ، یک مصرع از غزل از حافظ را با هم بخوانیم و معنا کنیم . از سیاست بگذریم. حافظ می گوید :

ناصح به طعنه گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر ، نمی کنم

در این بیت حافظ از صنعت "ساده سازی بیش از حد" استفاده کرده است که نوعی صنعت مرسوم در شعر فارسی است و به عبارت ِ دیگر سوال این است که چرا این بیت ِ یک قسم است که آدم خیال می کند دیروز کسی آن را در کابل گفته باشد؟

( دوست من معتقد است که حافظ از صنعت ساده سازی استفاده نکرده ، ما قرن هاست که هیچ تغییر نکرده ایم. این دیگر دیدگاه مضحکی است. اگر ما قرن هاست که تغییر نکرده ایم و زبان مان همان زبان سعدی وحافظ است پس چرا معنای این بیت سعدی را نمی فهمیم که می گوید :

جز به خردمند مفرما عمل

گرچه عمل کار ِ خردمند نیست

ها؟ مطمئن ام که اگر از تو بخواهم که این بیت را برایم معنا کنی ، می گویی: خوب ، روشن است دیگر. سعدی می گوید که باید کار را به آدم خردمند بسپاری ، گر چه که در بیت دوم می گوید.... مچم ! این بیخی بی معناست).

 

نمی شود. هر چیز که من بنویسم این دوست عزیز من ایراد می گیرد. اگر بگویم ، خوب ، بلا به پس نوشته. بیا نان شام را بخوریم و در تلویزیون سریال " ساینفیلد" یا " فریندز" را تماشا کنیم ، می گوید : من از سریالی که در پس هرجمله اش خنده ی ساخته گی گذاشته باشند خوشم نمی آید. می گویم: پس تلویزیون طلوع یا آریانا را تماشا کنیم. شروع می کند به ریشخند کردن گرداننده ی یک میز گرد :


- آقای رنجبر ! شما گفتین که افغانستان یک کشور بزرگ اس ، به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟

- خوب ، بیننده گای عزیز! مهمان برنامه ی امشب ما ... خوب ، شما خود را معرفی کنین و مه فکر می کنم که بهتر است بحثه از اینجه شروع کنیم که همو قسمی که خبر دارین رئیس صایب دولت گفته که اگرچه مخالفت هم با گپایش شده ولی باز هم به نظر شما راه حل چه می تانه باشه؟

- داکتر صایب صافی ، همو قسمی که شما هم خبر دارین که قیمت ها بسیار بالا رفته و دیروز ده اثر یک انفجار متاسفانه یا خوشبختانه عده یی هم جان خوده از دست دادن و ای مشکل روز به روز همو قسمی که خبردارین زیاد تر شده و از طرف دیگه کسایی هم که می خواین ده ای پروسه سهم بگیرن کاملا یک نوع چیز شدن دیگه . به نظر شما راه حلی ازی چه بوده میتانه؟

.......................................

یک دفعه که دهان این دوست عزیز من به این حرف ها باز شد دیگر باید نوشتن را بوسید و در تاق بلند گذاشت.  هوش و حواس آدم را پریشان می کند. از سوی دیگر ، من که گرداننده گان تلویزیون های وطنی را ندیده ام. مگر ممکن است گرداننده یی به این شکل که دوست من می نمایاند برنامه یی را به پیش ببرد؟ باور نمی کنم.  بهتر است بروم و خریطه ی چپس را ( با یک گیلاس آب ) بیاورم و حد اقل این شکم بی هنر را سیر کنم. نوشتن که نشد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 9:17  توسط سخیداد هاتف  | 

سود و زیان

در خبرها خواندم که سه نفر ترک تابعیت افغانستان کرده اند و مراحل حقوقی کارشان در وزارت عدلیه به انجام رسیده است( ظاهرا آنان به تابعیت یک کشور غربی در آمده اند):

 

سه نفر افغان از این پس دیگر افغان نیستند

ما از این پس هم نگون بختیم ، ایشان نیستند

 

این سه تن دیگر چو ما اعصاب شان آزرده نیست

دست کوبان  بر سر و سر در گریبان نیستند

 

تابع ِ حکم ِ فلان الدین مظفر مولوی  

 سوژه ی قهر ِ فلان الحق قومندان نیستند

 

بهر حفظ ِ شش قران یا لقمه ی نانی ، دگر

ناگزیر از دادن سرمایه ی جان نیستند 

 

در مسیر ِ کار ِ خود بر خود نمی خندند صبح  

شام چون از کار برگردند گریان نیستند

 

هفته ها و ماه ها در راهروها خسته از

چند پهلو گفتن رشوت ستانان نیستند

 

پنجشنبه ها ندارند اضطراب از جمعه ، چون

جمعه ها در نزد واعظ ها گروگان نیستند

.....

اما

 

این سه تن گرچند تا یک مدت از تصمیم خود

در خروج از ملت ِ افغان پشیمان نیستند

 

زود می فهمند کاندر سرزمین ِ تازه نیز

 خوش ترین موجود های ِ کل کیهان نیستند  

 

در مثل سخت است چون دلتنگ انسان ها شوی

 - عیسوی ها و یهودی ها که انسان نیستند!- 

 

یا به هنگامی که در تشخیص خوبی از بدی

فالگیری لازم است و فالگیران نیستند

 

زیستن سخت است در ملکی که در آن کودکان

می زنند آن گونه گپ گویی که حیوان نیستند

 

زیستن تلخ است در ملکی که در آن مردمان

مثل ما مقهور یا مشتاق ِ چاقان نیستند

 

این سه تن آنجا دگر قادر به نسبت دادن ِ

مشکلات ِ خود به دیو و جن و شیطان نیستند

 

یا دگر قادر به غصب ِ هیچ چیز از هیچ جا     

با قسم خوردن به سنگ ِ قبر و قرآن نیستند

 

این سه تن دیگر شریک افتخارات وطن

(بالاخص سه جنگ ما و انگلستان) نیستند

 

بهره مند از افتخار ِ ارتفاع ِ چند کوه

مفتخر از وسعت چندین بیابان نیستند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 7:46  توسط سخیداد هاتف  | 

ما

در بی بی سی خواندم که "اعتماد مردم افغانستان به ثبات پول این کشور افزایش یافته است". ذهن من به جاهای دیگر رفت (اگر شما دو وبلاگ می داشتید و این نظم نباید در وبلاگ دیگر تان منتشر می شد ، چه کار می کردید؟! این قدر سخت نگیرید!) :

 

دیدی که ملت ِ شقب ِ کج نهادکی

هرگز به هیچ چیز کند اعتمادکی؟

 

ماییم مردمی که پس سرفه های مان

زنجیر می درد سگ ِ سرخ مرادکی

 

در پشت هر نگاه و سلام و علیک مان

خوابیده است روبه ِ زرد ِ فسادکی

 

 از عمر ِ ما نمی گذرد هیچ لحظه یی

بی مکرکی ، تعصبکی و عنادکی

 

یک لحظه از جنون زبان مست می شویم

آنی دگر ز مذهبکی و نژادکی

 

از شدت ریا برود بر زبان مان

هر لحظه " قل اعوذ"کی و " ان یکاد" کی

 

گردن فراز و فخر فروشیم از این که هست

ما را به هر خزعبلکی اعتقادکی

 

هر کس که شک بیاورد و پرسشی کند

اعلام می کنیم علیه اش جهادکی

 

یا وزن می کنیم سر ِ پر سوال را

در کفه ی ترازوی ِ تحقیق ِ " خاد"کی

 

 خود نیستیم هیچ کسی یا خسی ولی

زان جا که  در دماغک مان هست بادکی

 

ماشین ِ لاف ِ مان که شود گرم ، می کنیم

از افتخار ِ ماضی ِ خود گاه  یادکی

 

( یعنی که با اجازه ی تان داشتیم ما

غزنی گکی ، هراتکی ، ام البلادکی

 

این مولوی و بیهقی و بوعلی ِ ما

فی الجمله داشتند کمالی ،  سوادکی)  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:54  توسط سخیداد هاتف  | 

داستان آغشته گی

یکی از مقامات بلند پایه ی افغانستان خبر داد که " اکثر ادارات افغانستان آغشته به فساد اند".

 

اما این پایان تشخیص نیست. این زنجیره را باید در همه ی حلقه های اش دید :

- اکثر ادارات آغشته به فساد اند

- اکثر فسادها آغشته به غیرت اند

- اکثر غیرت ها آغشته به رقابت اند

- اکثر رقابت ها آغشته به حماقت اند

- اکثر حماقت ها آغشته به وقاحت اند

- اکثر وقاحت ها آغشته به سماجت اند

- اکثر سماجت ها آغشته به عادت اند

- اکثر عادت ها آغشته به بطالت اند

- اکثر بطالت ها آغشته به تربیت اند

- اکثر تربیت ها آغشته به جهالت اند

- اکثر جهالت ها آغشته به مخالفت اند   

- اکثر مخالفت ها آغشته به خشونت اند  

- اکثر خشونت ها آغشته به قدرت اند

- اکثر قدرت ها آغشته به مقام و منزلت اند

- اکثر مقام و منزلت ها آغشته به وساطت اند

- اکثر وساطت ها آغشته به رشوت اند

 

می بینید که فساد اداری در کشور ما یک ضرورت کاملا قابل دفاع است. فکر کنید شما در اداره یی مامور هستید. در بیابان که زنده گی نمی کنید. حتما همسایه یی دارید ، قوم و خویشی دارید و و یک عالم " سیال" ( بر وزن خیال) در کوچه و شهر تان هست. می شود؟ هح ! می پرسید که چه می شود؟! یعنی شما به راستی نمی دانید که منظور من چیست؟ نمی شود. نمی شود که بی غیرتی را بیخی از خود کنید. مجبوراید غیرت داشته باشید. ناگزیراید که ( بسته به میزان غیرت تان) با دیگران رقابت کنید. در افغانستان  رقابت سالم فقط گاهی کار می دهد. بقیه اش تنها در عالم حماقت ممکن است. مثلا پول قرض می کنید و یک دانه موتر کرولا می خرید. اما برای این که این حماقت خیلی به چشم نیاید ، دست به دامن وقاحت هم می شوید. موتر تان را رنگ هم می کنید و می گویید: " اشتوکا رنگ خاکی ره خوش نداشتن". اما عقل آدم کمتر به درد آدم می خورد. وقتی کارش داری نیست. و وقتی که کارش نداری ، هست. یک روز با خود می گویید : " چه اشتباهی کردم. این چه کاری بود که من کردم؟!". اما همان لحظه تصمیم می گیرید که باید فردا شب هفتاد نفر را میهمان کنید. اسم این کار سماجت در حماقت است. اگر همیشه این کار را کرده باشید، نام اش می شود عادت ِ سماجت در حماقت. اما عقل هنوز نمرده است. می گوید :"  فلانی ! حد اقل این کارها را که می کنی ، عاطل و باطل نباش. برو کاری پیدا کن . این قسمی کارت زار می شود".  جواب شما شنیدنی است. می گویید که من همین قسم تربیت شده ام. بعد معلم های تان یاد تان می آید. کلان های خانواده یاد تان می آید. می گویید : نه من همین ام که هستم. آنقدر زیر دست و پا هم نمانده ام که نصیحت بچه ی ملاچلاق را گوش کنم.  عقل می گوید : " بچه ملا چلاق کیست دیگر؟ من می گویم من  که این کارها برایت خوب نیست".

اعصاب تان خراب می شود. گیلاس ِ پر آب را با لگد می زنید و چپه می کنید. از خانه بیرون می روید. در بیرون هوا سرد است. با خود می گویید :

" این پدر لعنت ِ کثیف تا دیروز مثل سگ پشت من می دوید. حالی که یک پست دولتی گرفته پوزش هم به آسمان رفته." اما چاره یی نیست . پیش اش می روید. می گوید : " برو پیش فلانی . یک چیزی برایش بده. شنیده ام که دفتر شان نفر کار دارد".

بر می گردید. موتر را با قیمتی پایین می فروشید. همسایه می پرسد. می گویید: " از دست اشتوکا دیوانه شدم. می گن موتر ره بفروش. زیاد خرد است. " فردایش می روید رشوت تان را تسلیم می کنید. دو باره مامور می شوید. این دفعه در جایی دیگر. معاش تان کمی بهتر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:0  توسط سخیداد هاتف  | 

دانش زیاد وبال گردن است

وقتی که می رفتیم دعوا داشتیم. وقتی که بر می گشتیم هنوز دعوا داشتیم. این دوست عزیز من اعتقاد دارد که من باید گاه گاهی به سخنان اهل ایمان گوش بدهم. دیشب هم اصرار داشت که باید پای سخنرانی ِ به قول او " حاجی آغا" برویم. رفتیم. با دعوا. من می گفتم که این حاجی آغا هم مثل بقیه خواهد بود. او اصرار داشت که من پیش داوری دارم و دلم سیاه شده است. وقتی نشستیم و گرد و غبار ها نشستند ( گرد و غبار نبود. همین طور گفتم دیگر؛ آزادی بیان است) ، حاجی آغا سر منبر رفت و شروع کرد به سخن گفتن. این حاجی آغا انصافا با دیگران فرق داشت. بسیار فرق داشت. اگر چه او هم سخنرانی اش را این طور شروع کرد : " می خواهم ساعتی وقت گران بهای شما را گرفته ، عرایضی را که در ذهن ام جا دارد خدمت شما به عرض برسانم" ، اما متن سخنرانی اش کاملا عالمانه بود. یعنی عرایض اش واقعا در ذهن اش جا داشتند و نه در جای دیگری. تسلط این حاجی آغا بر موضوعات مختلف چنان بود که من تا آخر نتوانستم ذهن خود را بر هیچ پاره یی از دانش گسترده ی او متمرکز کنم. در راه برگشت دعوای من با دوستم این بود که چرا من نمی دانم این حاجی آغا چه گفت. دوستم در پاسخ می گفت که من دلم سیاه شده است و پیش داوری دارم. به هر حال ، پاره یی از سخنرانی حاجی آغا در پی می آید. شما قضاوت کنید :

" به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زنان آفرین. با معذرت ، حکیم سخن در زبان آفرین.

خواهران ، برادران ! امشب در باره ی حقوق زنان که حقوق جمع حق بوده سخن گفته و امیدوارم که توجه نموده و از برادران عزیز خواهش می کنم که آن اطفال را که در دهلیز سر و صدا می کنند آرام کرده و متوجه باشید که تربیت اطفال اولین وظیفه ی هر فرد معتقد به خانواده ی سالم که عقل سلیم در بدن سالم است بوده و علت بسیاری از بدبختی های ما همین توجه نکردن به عقل خداداد می باشد. عقل بر دو نوع می باشد که نوع اول آن عقل دینی هست که در دین اکراه وجود ندارد اما آزادی هم غیر از لاقیدی هست که در کشور های غربی مخصوصا در امریکا بسیاری از مردم به فحشا رو آورده و دولت امریکا با حمله بر کشورهای اسلامی هر روز فاجعه ایجاد کرده که فاجعه یا طبیعی می باشد مثل سیلاب و قحطی و شما خواهران و برادران قحطی سال های معروف به سال بنگله دیش را به یاد دارید. بنگله دیش کشور اسلامی بوده که با توطئه ی هندوهای گاو پرست از پاکستان جدا شده و پرستش هیچ چیز غیر از پرستش خدای یگانه درست نیست. بعضی ها وجود خدا را قبول ندارند که خداوند در قرآن در باره ی آن ها سخنی گفته که اگر چه تفسیر شان در تفسیر المیزان و بعضی تفسیرهای اهل سنت متفاوت بوده ، اما امروز دشمنان اسلام کوشش می کنند با تفرقه انداختن میان برادران اهل سنت و اهل تشیع چنان که در عراق شما شاهد هستید که چه گونه هزاران نفر شهید شده و مقام شهید در نزد خداوند بسیار بلند می باشد که چنان که روایت شده که اگر کسی برای پیدا کردن خرج خانواده ی خود بمیرد شهید به حساب می آید و البته حساب خداوند این طور نیست که مثل ما و شما با انگشت های خود حساب کند و امروز که ماشین حساب ها ایجاد شده و پیشرفت علمی در اکثر کشورهای جهان افسوس که به قول شاعر دیگران رفتند در برج قمر/ ما ز دست خانه جنگی در بدر و این خانه جنگی ها و برادرکشی ها تا چه وقت ادامه پیدا کند. تا چه وقت؟ ای رهبران ! ای ریش سفیدان ! ای علمای اعلام ! که علم اندوختن واجب است حتا اگر در چین باشد که جمعیت آن زیاده از یک میلیارد می باشد و جمعیت زیاد اگر چه باعث بزرگی ملت اسلام می شود اما خانواده ی کوچک در این شرایط سختی اقتصادی که چه قدر مردم مشکلات زیاد دارند ..."

ادامه اش را در آینده خواهید خواند.  

من می گویم حاجی آغا زیاد دانش داشت اما... . دوست عزیزم می گوید تو هر وقت که کمی بر حسادت خود غالب شوی و از کسی تعریف کنی ، حتما از پشت تعریف خود یک " اما" هم اضافه می کنی. می گوید : نمی شود یک دفعه در زنده گی ات کاملا دست از حسادت برداری و چیزی را آن گونه که هست توصیف کنی؟ می گویم : خوب ، این دفعه نمی خواهم شما را آزرده کنم.  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:34  توسط سخیداد هاتف  | 

گر حکم شود که مست گیرند

خبر شدید که پولیس کابل با مردم نشست های مشورتی برگزار می کند و در این نشست ها برای مشکلات امنیتی مردم راه حل های مشترک جست و جو می شود. اولین جلسه ی مشورتی پلیس و مردم با حضور نماینده گان مردم و پلیس در ناحیه ی یازدهم ستاره ی امید رادر قلب مردم افغانستان شعله ور کرد ( ببخشید. معذرت می خواهم. سال هاست قطعه ی ادبی ننوشته ام). سی آی ای یا سازمان جاسوسی امریکا در این هفته دو چیز را شنود کرده و نتیجه ی هر دو شنود خود را در اختیار رسانه ها قرار داده است. اولی در باره ی دست داشتن آی اس آی پاکستان در انفجار سفارت هند در کابل است. دومی متن گفت وگوی دو دزد در کابل است که چون اصل آن به انگلیسی بود ، ما آن را به دری ترجمه کردیم :

دزد اولی : هلو !

دزد دومی : سلام .

دزد اولی : شنیدم در جلسه ی مشورتی با پلیس رفتی.

دزد دومی : بلی . همین طور است.

دزد اولی: این میتینگ ها برای چه است ؟

دزد دومی : وقت مزاح نیست.

دزد اولی : تو چه گفتی ؟

دزد دومی : در جلسه چیزی نگفتم ، اما بعد ازجلسه با نماینده ی پلیس گپ زدم.

دزد اولی : تو چه گفتی ، او چه گفت؟

دزد دومی : در تلفن نمی شود.

دزد اولی : چرا؟ بگو ، من و تو که رفیق استیم.

دزد دومی : تو خیلی ساده استی. شنود می شویم.

دزد اولی : یک اشاره کافی است.

دزد دومی : نقص کردیم. نصف اش را دادم قبول نکرد. کل اش را گرفت.

دزد اولی : چرا؟

دزد دومی : از ما کم بود. دیگران حتا گوسفندهم آورده بودند.

دزد اولی : در باره ی ساعات کار چیزی نگفتی؟

دزد دومی : آن هم خیلی بد شد. معاون امنیت گفت که امنیت ما پس از سه بجه ی صبح به گردن خود ماست.

دزد اولی : عجب لوده ای هست این معاون. کل کار در سه و چهار صبح است.

دزد دومی : زیاد چانه زدم. قبول نکرد.

دزد اولی : دفعه ی دیگر خودم می روم.

دزد دومی : ساحه ی مندوی را هم به یک نفر دیگر داده.

دزد اولی : سرای شهزاده چه؟

دزد دومی : خود معاون دو راه را پیش من بازگذاشت. گفت که یا سرای شهزاده را بگیر یا میدان هوایی را.

دزد اولی : کدام اش را قبول کردی.

دزد دومی : هیچ کدام اش را.

دزد اولی : چرا؟

دزد دومی : فایده ندارد. کار را سر ما تمام می کنند. بیرون که برآمدیم خودشان ما را لچ می کنند. من صدفیصد

اطمینان دارم که قالین هایی که از میدان گرفته بودیم همین حالا در خانه ی همین معاون پدر لعنت دووس

است...

دزد اولی : چطور؟

دزد دومی : غیر از افراد امنیت دیگر چه کسی می دانست که ما چه داشتیم و چه کسی می توانست در روز

 روشن در پل باغ عمومی قالین ها را از ما بگیرد؟

دزد اولی : پس حوزه ی کار ما کجاست؟

دزد دومی : نمی دانم. باید با عبدالجبار ثابت مشوره کنیم. او هم دل اش پر درد است...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط سخیداد هاتف  |